کافي است ما نباشيم
و شاعران خفقان بگيرند
کافي است چشمها را ببنديم و کشتي کج نگاه کنيم
يا سرگرم انتخاب دختران شايسته سارکوزي شويم
کافي است افغانها
تنها يک زلماي ذليل زاد داشته باشند
ايرانيها
يک نوري زاده
تا خليج فارس الخليج شود
کافي است محمد حرب ترور شود
کافي است يحيي عياشها منفجر شوند و
تهران سکوت کند
چه فرق ميکند اسماعيل هنيه باشد يا محمود عباس؟
خالد مشعل باشد يا سلام فياض؟
36 کيلومتر نوار غزه باشد يا يک آپارتمان 36 متري؟
با پرچم سفيد؟
نگاه کن و لذت ببر
از خادم الحرميني که العربي ميرقصد
از پادشاه کوچک اماني
که با فرشتههاي يهودي تزويج شد
نگاه کن که پادشاه رشيد ترابلس
چگونه يک روبات شد
نه، از ميان اين همه اعراب
کسي کاري نميکند
رجالشان دست بوس رایسند
نساء شان دست بوس بوش
مگر باز شکاري وليعهد دوبي
کاري کند
و دست بوش را گاز بگيرد
به اشتباه!
(علیرضا قزوه)
پی نوشت ۱: آقا این شعر ها چاره درد ما نمی کند و قلمها نیز بیش از این کاری از دستشان بر نمی آید به قول مرحوم قیصر امین پور :
صادقانه بگويم :
توسن دستم ! به نوشتن ركاب نميدهد !!!
دستم، كه نه ... دستهايم ... بغض كردهاند !
تب كردهاند ! دستهايم، كه نه ... مشتهايم ... آتش گرفتهاند !
چگونه ميتوان نوشت؟ وقتي :
ـ صداي سوختن كودكان فلسطین ، قلبم را خاكستر ميكند ...
ـ ضجه مادران غزه ، استخوانهايم را خرد ميكند ...
اصلاً شعر به چه دردي ميخورد؟
اگر شعلههاي خشم مقدس شيعه را نيفروزد ...
و كلام آخر اين خشمنامه !
« ديگر سلاح سرد سخن كارساز نيست
بايد سلاح تيزتري برداشت ...»
پی نوشت ۲ :
دلم از پونه ها سیر است آقا
تمام باغ دلگیر است آقا
کسی فانوس گلها را شکسته است
نمی آیی مگر ؟ دیر است آقا

قمر بني هاشم به رود فُرات كه مي زد، آب در پوست خود نمي گنجيد!
در خيال خود گمان مي برد كه از دست هاي تشنه عبّاس، لبريز خواهد شد.
امّا، وقتي كه آب را، تشنه، رها ساخت؛ در همهء پيچ و تابِ خيالِ فُرات، تنها يك سؤال بود كه موج مي زد: "آخر، چرا؟!"

در همهمهء غیرت و درد، مگر می شود کار دیگری هم، کرد؟! دلشوره درد، خواب را پس می زند و غیرتِ عشق، آب را.
همه چیز، از آب، از نگاهِ مردانهء ملکوتی عبّاس، موج بر می دارد و دست های تشنه خاک، به تماشای چشمان ماه بنی هاشم، بلند می شود.
آبروی آب، از اوست:
هر آب، که در مشکِ او نیست،
آب نیست، آبرویی است فروهِشته!
ذهن علیل ابلیس، آدم را ـتنها ـ خاک می بیند.
مکاشفهء عطش و جانبازی، در باور آب و آتش نمی گنجد.
امّا ابوالفضل، کار خود را می کند؛ ماندن، کار او نیست.
دست از "آب" می شوید و از "جان" خویش نیز!...






پی نوشت :
۱- امروز کربلا غزه است .
۲- غزه به نیابت از جهان اسلام مقاومت می کند
۳- نوشتن برای غره بماند برای فرصتی دیگر
۴- امروز آغز سال قمری است . یا مقلب القلوب ... حول حالنا الی احسن الحال ... احسن الحال ما فرج است ...عجل

