تبليغاتX
سلاله النبی
سلاله النبی
آه می کشم تو را با تمام انتظار ×××پر شکوفه کن مرا ای کرامت بهار
پاسخی به یک شعر:

گفته بودی همه ازدوری اوتبعیدند

مهربانم.عشق ومعشوق به هم زنجیرند

گفته بودی سالهادرگذرخورشیدند

سیرتقویم چه کار؟حسن ترافهمیدند

فصل هافاصله هارابه جمال تونهند

حسن محبوب تراثانیه هاسنجیدند

اگراین جمعه بیایی همه ی تقویم ها

روزموعودتراازصفحات برچینند

اما ای یار:

گفته بودی که به آمارزمان مشکوکی

من به ایمان همه عالمیان شک دارم.

ترسم توبیایی ومن آن روزنباشم

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 توسط  |
سلام دوستان مطلبی دیدم که حیفم آمدشمانخوانید:
سلاله ی عصمت دربارگاه قم
بى‏بى! ... سلام! باز هم آمده‏ام، با دلى لبريز از شوق، با چشمانى در انتظار، آمده‏ام تا يك بار ديگر در «آستانه‏»، سر ادب در «خاك تواضع‏» نهم و رازمگو را، همچون سفره دل عاشقان مهجور، پيش تو بگشايم. زمانه غريبى است، «بوى غربت‏» چيزى نيست كه مشام ما آن را حس نكند، اما ... «عطر آشنايى‏» هم وجود دارد.

اگر عده‏اى «ولايت‏» را همچون طعامى دير هضم مى‏يابند، انبوهى عظيم هم، آن را همچون «شراب طهور»، همچون «تسنيم‏» و «كوثر» مى‏دانند و جرعه جرعه جان‏ تشنه خود را از زلال آن سيراب مى‏كنند.
 
بى‏بى‏جان! اگر كسانى تجربه «زيستن بى‏ولا» را مى‏آموزند كه در حقيقت، نوعى‏مرگ تدريجى است جماعت اين مملكت نيز، «زندگى بدون ولا» را غير ممكن‏مى‏دانند و با «ولايت‏»، عشق مى‏كنند، با «محبت‏» نفس مى‏كشند، با «مودت‏ذى‏القربى‏» زنده‏اند. «كوثر اهل بيت‏»، براى اينان مايه حيات و سرمايه بركت است.

بانوى معصوم!... بگذار جمعى فراريان از دين، گريزپايان از معنويت، دلباختگان به آزادى! به‏مقدسات، پوزخند بزنند. اين ميزان شعورشان را نشان مى‏دهد. اينان چه مى‏فهمند «عصمت‏» و «عفاف‏» چه رنگ است! چه مى‏دانند "تعالى‏روحى‏" چه صيغه‏اى است! در اين عرصه، بايد خانواده‏هاى شهدا لب به سخن بگشايند و سرود ايمان سر دهند و شعر باور بسرايند.

بايد فرزندان «فقه‏» و «فتوا»، تجربه برترين «قانون‏مدارى‏» را در سايه‏ «تعبد» بازگو كنند. از خفاشان خو گرفته به ظلمت و گريزان از نور، چه انتظارى است كه به ستايش ‏خورشيد بپردازند! مگر كسى كه صحن و سراى دلش را از ولاى بيگانه نشسته باشد، مى‏تواند «ذوى‏القربى‏» را مهمان خود كند؟

مگر محبت «بت‏» و «خدا» در يك دل مى‏گنجد؟ از آنان كه «صنم‏» را از «صمد» نمى‏شناسند، چه انتظارى است؟
بى‏بى‏جان! بانوى عصمت و عفاف! چه مى‏توان كرد كه دلهايى، هوس حضور در سواحل‏درياى تركيه دارند، جانهايى، در لجنزار غرب، سيراب مى‏شوند، كسانى هم در پى‏فسق و گناه‏اند، اما پشت‏شعار «آزادى‏» سنگر گرفته‏اند.

از اينها كه بگذريم، ميليونها دل عارف و جان‏شيفته است كه يك لحظه حضور دررواق روشن يك «حرم‏» را با عمرى تنفس در عفونت‏آباد فرنگ، عوض نمى‏كنند. دو ركعت نماز خاشعانه در حريم يك «ولى خدا» را به هيچ لذت و تفريحى‏نمى‏فروشند.

وقتى يك «زيارت با معرفت‏» برابر با هزار حج و عمره مقبول است، كدام‏سرمايه‏گذارى به سودآورى و بهره‏ورى اين «تجارت معنوى‏» مى‏رسد؟

اصلا آيا آن چشم و گوش بسته‏ها، مى‏دانند «زيارت‏» چه طعمى دارد؟ آنها كه جز «شكم‏» و «شهوت‏»، چيزى درك نمى‏كنند، برايشان لرزيدن شانه‏هاى‏يك «زائر» در برابر يك «ضريح‏»، گنگ و ناشناخته است، جارى شدن اشك برپهناى صورت و هق‏هق گريه‏هاى عاشقانه، نامفهوم است.

بانوى نجيب عترت خدا را شاكريم كه طعم محبت‏شما را به ما چشانده است. مى‏فهميم كه «توسل‏» يعنى چه؟ «تبرك‏» را لمس مى‏كنيم و باور داريم. پشتوانه‏اى داريم، نامش «شفاعت‏» است! از سير و سلوكى برخورداريم، با عنوان‏«تقرب‏». باز هم شكر. اينها سرمايه‏هاى ماست. خدا كند كه اينها را نبازيم.

از شما آموخته‏ايم كه «فقر پاك‏»، بهتر از «ثروت ناپاك‏» است. «گمنامى‏» هم اگر با «ديندارى‏» همراه باشد، باز هم خريداريم.

معصومه عصمت آموز! كريمه اهل بيت! ما هنوز هم محتاجيم و نيازمند. نياز ما به قدر كرم شماست. ما را رها نكنيد، دوست داريم همچنان اسير شما باشيم، بسته درگاهتان، دلبسته مودتان. 
                                                       
بارگاه حضرت معصومه (س)
 
 
 ملتمس دعای خوبان
منبع: پايگاه اينترنتي امام علي
نوشته شده در تاريخ سه شنبه هجدهم فروردین 1388 توسط  |

مهرباني خدا

.......روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت .

 فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت " . مي ايد ، من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست .

 فرشتگان چشم به لبهايش دوختند ، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :

  " با من بگو از انچه سنگيني سينه توست ." گنجشك گفت " لانه كوچكي داشتم ، ارامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام . تو همان را هم از من گرفتي . اين توفان بي موقع چه بود ؟ چه مي خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود ؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد . فرشتگان همه سر به زير انداختند.

خدا گفت " ماري در راه لانه ات بود . خواب بودي . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. انگاه تو از كمين مار پر گشودي . گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود.
خدا گفت " و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي.
اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد-

تقديم به تمام آنها كه ندانسته يانتوانسته قضاوت ميكنند...-بازنويسي : مهدي  صابري

 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه شانزدهم فروردین 1388 توسط  |
قالب وبلاگ